خاموش کردن آتش جنگل

آن روز صبح هنوز، من یک نهال کوچولو بودم. تازه از خاک بیرون آمده بودم و برگهایم خیلی نرم و سبز بودند.
در همان وقت، یک دختر کوچولو با بابایش اومدن. بابا یک تاب آورد و آن را به شاخهٔ درخت پیر بست.
دخترک خندید و گفت: «تاب! تاب!»

همه خوشحال بودند. پرندهها میخواندند. باد آرام میوزید.
درخت پیر هم خوشحال بود و شاخههایش را تکان میداد.
شب شد. همه رفتند. جنگل آرام شد.
اما یک باد تند وزید… و آتش کوچکی روشن شد.
آهو دوید و گفت: «آتش! آتش!»

درخت پیر سریع جلو آمد و گفت:
«نهال کوچولو، نترس. من از تو مراقبت میکنم.»
در همان لحظه، از دل تنهٔ گرم درخت پیر **سه دوست چوبی** بیرون آمدند
شاهوار** با چرخهای قوی
- **سامیار** با بازوی بلند
- **سورین** که راه آب را پیدا میکرد
شاهوار خاک ریخت.
سامیار شاخهها را بالا گرفت.
سورین آب را به آتش رساند.
آتش خاموش شد. جنگل نفس کشید.
ستارهها در آسمان چشمک زدند

درخت پیر آرام گفت:
«حالا شما نگهبانهای جنگل هستید.»
شاهوار، سامیار و سورین کنار هم ایستادند و گفتند:
«ما مراقب جنگل هستیم.»
من، نهال کوچولو، لبخند زدم.
دیگر تنها نبودم.
جنگل سه نگهبان مهربان داشت